تبليغاتX
بیکرانه

بیکرانه

تا باد چنین بادا

 

نه من خسته می شوم از عاشقی

نه تو دست برمی داری از دلبری

و عاشقانه های من و تو

همچنان

ادامه دارد . . .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 6:24  توسط   | 

انا اعطیناک الکوثر

 

کوثر

یعنی مادر

یعنی بانویی که نه تنها برای تمام عالم

که حتی برای پدر هم

مادری می کند

.

.

.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 23:43  توسط   | 

فردا

 

آیینه

این رفیق باصداقت دیرینه

هر روز برایم غریبه تر می شود انگار

.

می ترسم از فردایی که در پشت این شیشه جیوه اندود

پیر فرتوت و غمزده ای ایستاده باشد

که شرار نگاه حسرت بارش بر من

تار و پودم را بسوزاند و خاکسترم کند . . .

 

جوانی

چه با شتاب می کذرد ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:54  توسط   | 

شاید . . .

 

وقتی دل کلاغ

در پیچ و تاب دام نگاهت اسیر شد

او را ز خود مران

شاید کلاغ زشت و سیه رو و بد صدا

در بین صد هزار بلبل عاشق برای تو

عاشق ترین شود

 .

 .

.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:40  توسط   | 

آمدم ای شاه پناهم بده

 

رسم است وقتی کسی به ضیافتی دعوت می شود

تحفه ای درخور شان میزبان ، برای صاحب خانه می برد

 .

در بساط من که تحفه ای درخور شما پیدا نمی شود

برایتان تمام هستی و دار و ندارم را پیشکش می آورم :

کوله باری پر از اشک و آه . . .

 

صلی الله علیک یا غریب الغربا

السلطان اباالحسن

علی بن موسی الرضا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:31  توسط   | 

کاری بکن از لطف که محروم نمانم

 

قد من به سیب های سرخ تو نمی رسد

یا شاخه هایت را کمی پایین بیاور

یا سیب سرخی را برایم دست چین کن  

 .

 .

.

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 22:39  توسط   | 

. . .

 

امام زمان که غریب باشد

سینه و

پهلو و

بازو و

کودک در رحم و

جان و جوانی را

باید فدا کرد

.

.

امام زمانمان غریب است

 فدایی ما کجاست ؟

.

.

.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 14:47  توسط   | 

رد پای گذرت روی دلم مانده هنوز

 

گاهی آدم هایی در زندگیت پیدا میشوند

که حضورشان مثل یک نسیم فرح بخش بهاری ، گونه های احساست را می نوازد

مثل یک رائحه ی دلپذیر ، شامه ات را پر می کند

 و مثل یک جرعه آب گوارا در برهوتی سوزان ، کام تشنه ات را حیات می بخشد

و تو تا می آیی سر بجنبانی و ببینی این نسیم دلنواز

  این رائحه ی دلپذیر و این جرعه آب گوارا

از کدام سمت به سوی تو وزید و عطشت را پاسخ گفت

می بینی فرسنگ ها از تو فاصله گرفته

و بی آنکه خودت فهمیده باشی

 برای همیشه ، از تو گذر کرده است . . .

 

گاهی دلم برای بعضی از این آدم ها تنگ می شود

خیلی تنگ ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 18:38  توسط   | 

محسن ، یعنی کسی که احسان می کند

 

هزار افسوس که نگذاشتند دنیا

 از شهد احسان تو شیرین شود

.

.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:21  توسط   | 

زائر تربت تو در دل شب ...

 

گیسوان زینبت را شانه زده ام

حسینت را آب گوارا نوشانده ام

کودکانت را یکی یکی خوابانده ام ...

حالا تو برای علی بگو

درد پهلویت آرام گرفته ؟

.

.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 14:0  توسط   |